نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

بسکه در عهدت به ما بیداد رفت

از تو بیداد سپهر از یاد رفت

خود چه دام است اینکه بیخود سوی آن

هر کجا صیدی که بود آزاد رفت

از وصال آبی نزد بر آتشم

تا ز هجران خاک من بر باد رفت

شد چو نومید از وفاتم رفت آه

بر سرم شاد آمد و ناشاد رفت

باز امشب همنشین مدعی است

عهد دوشینش مگر از یاد رفت

رغم خسرو بود دامنگیر او

روزی ار شیرین سوی فرهاد رفت

نالد از بیداد دیگر هر کسی

بر در آن شاه بهر داد رفت

بی نصیبی بین که تا صیدم (سحاب)

رفت سوی صید گه صیاد رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از زحمات و بی‌عدالتی‌هایی که در رابطه‌اش متحمل شده، سخن می‌گوید. او به یاد آوردن بد عهدی‌ها و عدم وفای محبوب اشاره می‌کند و حسرت می‌خورد که چگونه عشق و وصال به دلسردی و جدایی منجر شده است. شاعر در عین حال بیان می‌کند که دیگران نیز از بیداد و ظلم رنج می‌برند و او خود را در دام عشق و بی‌پاسخی می‌بیند. در نهایت، او به تنهایی و بی‌نصیب ماندنش از عشق اشاره می‌کند و حسرت صید و شکار بودن را دارد.