شمارهٔ ۵۱ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چه عجب گر دلم از عشق تو در تاب و تب است؟
هر که در تاب و تبی نیست ازین غم عجب است
نخل آرد رطب اما چو قدت موزون نیست
قد موزون تو سرویست که بارش رطب است
تا چه ملت بگزینیم و چه آئین که پدید
کف موسی زرخ انفاس مسیحش ز لب است
گفتی ام تا بکنی رهسپر ودای شوق
تا مرا قوت رفتار به پای طلب است
یاد روی تو به دل رشحه ابر است و گیاه
غم عشق تو به جان پرتو ماه و قصب است
هر که دید آن رخ چون شب به رخ چون روزت
روز عشاق تو دانست که مانند شب است
گنه دوستی آمد سبب قتل (سحاب)
کس نگوید که جفای تو به من بی سبب است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و شوق عمیق شاعر نسبت به معشوق میپردازد. شاعر از حال و روز خود، دردی که از عشق میکشد و زیبایی معشوقش میگوید. او به تضاد احساسات اشاره میکند و بیان میکند که هر که عشق را تجربه نکرده، نمیتواند درک کند که این درد چه اندازه عمیق است. همچنین از زیباییهای معشوق مانند قامت موزون و چهرهاش سخن میگوید و عشق و شوقش را به آب و گیاه تشبیه میکند. در نهایت، شاعر به عواقب دوستی و محبت اشاره میکند و بیان میدارد که جفای معشوقش بیدلیل نبوده و این رابطه پیچیده و پر از احساس است.