نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۶ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

اگر این روزگار و این زمانه است

به عالم قصهٔ راحت فسانه است

به من دارد گمان نیم‌جانی

به قاصد مژدهٔ وصلم بهانه است

به کنج دام او جایی که هرگز

نمی‌آید به یادم آشیانه است

دل خلقی از آن زلف پریشان

پریشان همچو زلف او ز شانه است

نگردد صید صیادی دل من

مگر کز زلف و خالش دام و دانه است

نه هر دل واقف از اسرار عشق است

نه این دُر هر صدف را در میانه است

چو بشکافی درون صد صدف را

یکی را در میان دری یگانه است

زبانی نیست تا رازم کند فاش

ولی ز آه درونم صد زبانه است

در این ره کی رسد بارم به منزل

که راه عشق راهی بیکرانه است

(سحاب) از چشمهٔ حیوان خضر را

مرا ز آن لب حیات جاودانه است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تحولات زمانه و احساسات عاشقانه پرداخته است. شاعر از دشواری‌های عشق و انتظار برای وصال می‌گوید و به ناامیدی‌ها و پیچیدگی‌های درونی عشق اشاره دارد. او به تصویر زلف محبوب و اثرات آن بر دل‌ها اشاره می‌کند و بیان می‌کند که نه همه دل‌ها از راز عشق آگاهند و در حقیقت، عشق یک راه بی‌پایان است. در نهایت، شاعر از آرزوی دستیابی به زندگی جاودان و حیات با عشق یاد می‌کند.