شمارهٔ ۵۷ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در حریم وصل تو از رشک کارم مشکل است
کز تو گل بر دامن و از غیر خارم بر دل است
من ز سرو خوش خرام چون تویی پا در گلم
قمری از سروی که از شرم تو پایش در گل است
خون ز حسرت در تنم جوشد چو بینم هر کجا
پنجهٔ صیدافگنی رنگین به خون بسمل است
گو میفزا از تغافل در دل آه حسرتم
زانکه زآه غافل حسرت نصیبان غافل است
ریخت آن شوخ از نگاهی ای فلک خون (سحاب)
هم تمنای تو، هم کام من از وی حاصل است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و حسرت سخن میگوید. او در حریم محبوب خود دچار مشکل است زیرا زیبایی و محبت او باعث میشود که احساساتی چون حسادت و غم را تجربه کند. او خود را به درخت سروی تشبیه میکند که در گل نشسته و در عین حال از حضور محبوبش خوشحال است. حسرت و آرزوی وصال معشوق در دل او شعلهور است و هر بار که او را میبیند، این حسرت شدت میگیرد. شاعر از فلک میخواهد که به او فرصتی بدهد و در درد و حسرتش توجه کند، زیرا آروزی وصال او و کام دلش در عشق به محبوب نهفته است.