شمارهٔ ۶۱ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به کوی یار مرا جور آسمان نگذاشت
گذاشت اینکه بمانم به کویش آن نگذاشت
فغان ز بیم خزان داشت بلبل و گلچین
گلی بگلشن تا موسم خزان نگذاشت
نه از هلاک من پیر آن جوان نگذشت
که در جهان کسی از پیر و از جوان نگذاشت
مرا جفای تو نگذاشت بر در تو و من
ز شرم روی تو گفتم که پاسبان نگذاشت
خیال هیچ غمی هرگزم بدل نگذشت
که روزگار همان غم مرا به جان نگذاشت
ز آشیانه نیارم بکنج دام تو یاد
که ذوق او بدلم شوق آشیان نگذاشت
زرشک دوستی اش آسمان دو کس با هم
به عهد آن مه بی مهر مهربان نگذاشت
به پیش تیر کمان ابرویی (سحاب) دلم
نشانه ایست که تیرم از آن نشان نگذاشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و غم جدایی از محبوب سخن میگوید و اشاره دارد که سرنوشت و مقدر او را به دوری از معشوق محکوم کرده است. او از حسرت بلبل و گلچین به هنگام پاییز صحبت میکند و میگوید که هیچ کس از جوان یا پیر نمیتواند از مرگ و جدایی بگریزد. شاعر به جفای محبوب خود در برابر او اشاره میکند و از شرم او نمیتواند دل به سوال بزند. او به غم های روزگار اشاره دارد که هرگز از دل او بیرون نرفتهاند و در عین حال نمیتواند از یاد محبوبش دور شود. همچنین به دوستی و مهر نامهربانانهای که بین آن دو برقرار است، اشاره میکند و در نهایت از عشق و دلتنگی خود برای آشیانه و قرارگاه دلش مینویسد.