شمارهٔ ۶۳ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مدار امید وفا از دلی که کین دانست
چه جای اینکه ندانست آن و این دانست
بتان به غیر جفا نیز کارها دانند
نگار ماست که در دلبری همین دانست
دلش به محفل گیتی نکرد میل نشاط
کسی که لذت سوز دل حزین دانست
هر آنکه دید خط و روی وقامت و بر او
بنفشه و گل و شمشاد و یاسمین دانست
کمال قدرت جان آفرین ترا از جان
بیافرید و سزاوار آفرین دانست
دل من است که دانست قدر عشق تو را
که گوهری ثمن گوهر ثمین دانست
(سحاب) در ره عشق بتان نخست از جان
گذشت و مصلحت خویش را درین دانست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و تفکرات خود درباره عشق و زیبایی میپردازد. او میگوید که دلش برغم کینهای که به برخی دارد، عشق و زیبایی را درک کرده و ارزش آن را میداند. زیبایی معشوق او را به وجد آورده و او از شادی در دنیا دوری کرده است چرا که لذت واقعی را در سوز دل خود یافته است. همچنین، شاعر با اشاره به زیباییهای طبیعی مانند گل و یاس، به عظمت معشوق خود میپردازد و او را به عنوان گوهر باارزش عشقش میداند. در نهایت، او نشان میدهد که عاشقان برای رسیدن به عشق خود، حتی از جان خود نیز میگذرند.