شمارهٔ ۶۶ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا زهر صید نه در دام تو غوغایی هست
میتوان گفت که خوش تر زچمن جایی هست
گرچه خواهند از او داد من، اما نتوان
بی سبب کشته شد امروز که فردایی هست
با وجودم به دلی غم نه و تا من هستم
غم نداند که به غیر از دل من جایی هست
جان به کف دارم و دانم به کلافی ندهند
یوسفی را که به هر گوشه زلیخایی هست
حسرت قوت رفتار چه آرد به سرم
چون به کویی نگرم نقش کف پایی هست
شاد از اینم که نداری سر سودای کسی
گرچه در هر سری از عشق تو سودایی هست
سالک راه سخن طبع (سحابست) امروز
اگر این مرحله را مرحله پیمایی هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف حال و روز خود در عشق و غم میپردازد. او از زهر عشق و غمهایی که همواره با او هستند سخن میگوید و بیان میکند که گرچه در دلش غم وجود دارد، اما تا زمانی که او زنده است، گویی غم نمیتواند او را فرسوده کند. شاعر به قدرت عشق اشاره میکند و میگوید که هر انسانی با عشق خود درگیر است. همچنین، از امید و شادمانی خویش در عدم وابستگی به دیگران سخن میراند، و در نهایت به ادامه مسیر زندگی و هنر سخنوری خود اشاره میکند.