نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۸ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

با آنکه هیچ میل کسی در دل تو نیست

کس نیست در جهان که دلش مایل تو نیست

گر داشت بود شامل حال رقیب هم

عیب تو نیست رحمی اگر در دل تو نیست

ای بحر عشق تا چه خطرناک لجه ای

کز هیچ سو مرا بنظر ساحل تو نیست

ای راه وصل تا چه طریقی که خضر را

در وادی تو راه به سر منزل تو نیست

ای دیده واقفش کنی آخر زحال من

زیرا که غافل از نگه غافل تو نیست

در زندگی رقیب نگردد جدا از تو

امشب چه باعث است که در محفل تو نیست؟

جانرا قبول کرد بناچار و گفت باز

قابل تری ز تحفه ی ناقابل تو نیست؟

فردا بدامن که زنی ای (سحاب) دست

چون از بتان کسی نه که آن قاتل تو نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق شاعر نسبت به عشق و محبوبش می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که هیچ‌کس در دنیا نیست که دلش به سوی او می‌تپد و در حالی که قلبش از محبت خالی است، او را در دریاچه عشق غرق می‌بیند. او به جستجوی راهی برای رسیدن به معشوق خود می‌گردد اما به نظر می‌رسد که هیچ راهی وجود ندارد. شاعر به مستی و شیدایی ناشی از عشق اشاره می‌کند و از دیده‌اش می‌خواهد که حال او را دریابد. همچنین به نبود رقیب و درد جدایی از محبوب اشاره دارد و در نهایت از انتظار و آرزوی وصال صحبت می‌کند. شعر به نوعی حس ناامیدی و آتش عشق را به تصویر می‌کشد.