نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۹ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خوش آنکه چشم تو گاهی بمن نگاهی داشت

نداشت گاهی اگر التفات گاهی داشت

گذشت آنکه دل آن نگار سنگین دل

حذر ز ناله و اندیشه ی ز آهی داشت

عجب نبود که او بگذرد ز جرم دلم

بجز گناه محبت اگر گناهی داشت

شدم هلاک غم او و بد گمانی بین

که در محبت من باز اشتباهی داشت

مراست دل به تو مفتون و هر دلی بدلی

نداشت راه بمن خصمی تو راهی داشت

ز بار عشق تو دوشم بدوش کوهی بود

که در برابر آن کوه وزن کاهی داشت

شدم بجرم وفا من شفیع دل اما

گناهکارتر از خویش عذرخواهی داشت

ز خصمی فلک اندیشه ی نداشت (سحاب)

بر آستانه ی میخانه تا پناهی داشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و آرزوی نگاهی از سوی معشوق سخن می‌گوید. او به یاد می‌آورد که چگونه نگاه معشوق می‌تواند به زندگی‌اش رنگ و بویی تازه بدهد، حتی اگر همیشه آن نگاه را نداشته باشد. دل شکسته و غمگین شاعر در برابر بی‌توجهی معشوق، عذابی را تجربه می‌کند و از گناه محبت خود سخن می‌گوید که او را به هلاکت می‌کشاند. شاعر بر این باور است که وفای او به عشق، او را به گناهکارتر از خود تبدیل کرده و در نهایت از آسمان و سرنوشت می‌خواهد که به او پناه دهد، به ویژه در میخانه‌ای که نماد آرامش و فراموشی است.