نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۱ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آن چه شمعی است فروزنده رخ یار من است

آن چه روشن نه از آن شمع شب تار من است

آن چه ناز تو فزون می‌کند و رحم تو کم

اثر صبر کم و نالهٔ بسیار من است

آن چه از کار کسان عقده گشاید لب توست

آن چه آسان نشود هرگز از آن کار من است

غمگسارم تویی و بی تو چنانم که کنون

دشمن من به غم عشق تو غم خوار من است

سیر شد چرخ جفا پیشه ز آزردن من

وان جفا پیشه همان در پی آزار من است

واقف از حال درون چون نشود دلبر من

جای او در دل و دل واقف اسرار من است

کیست گفتم که به بازار محبت خجل است

کآورد جان به بها گفت خریدار من است

روی بیداری و خواب آن چه ندیده است (سحاب)

دیدهٔ بخت من و دیدهٔ بیدار من است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات درباره عشق و درد ناشی از آن صحبت می‌کند. شمعی که نورش از چهره محبوبش می‌تابد، نماد روشنایی و شادی اوست. احساس ناز و رحمت محبوب، او را بیشتر دچار عذاب می‌کند و صبرش را کم می‌سازد. او در غم عشق، هیچ کسی را بهتر از محبوبش نمی‌داند و آزارها و ظلم‌های دنیا را تحمل می‌کند. شاعر از درون خود می‌گوید که محبوبش از حال او باخبر نیست و جای او همیشه در دلش خالی است. او همچنین به بازار عشق اشاره می‌کند و این که برخی با جانشان معامله می‌کنند تا محبوبی به دست آورند. در نهایت، شاعر به چشم بیدار خود اشاره می‌کند که به دنبال چیزی واقعی و مقدس است.