نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۲ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

تا صحبت یار دلنواز است

دل از همه عیش بی نیاز است

هر گل که شکفته از مزارم

چشمی است که بر ره تو باز است

بیداری چشم ما چه داند

چشم تو که مست خواب ناز است

غم کشتم و یافتم که آخر

نا سازی دهر چاره ساز است

شادم به شب غمت که امشب

چون زلف تو تیره و دراز است

طوطی نزند (سحاب) گو دم

تا خامه ی من سخن طراز است

سالک نبود کسی که او را

پرواز نشیب یا فراز است

این صید دلم بدام عشقت

یا صعوه بچنگ شاهباز است

صد بار فزونش آزمودی

از آه منت چه احتراز است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به نقش عشق و زیبایی معشوق در زندگی خود اشاره می‌کند. او از دل‌نوازی صحبت یار سخن می‌گوید که باعث می‌شود از تمام لذت‌ها بی‌نیاز شود. هر گل را نشانه‌ای از عشق می‌داند و چشم دلش به راه معشوق بسته است. بیداری او از خواب ناز معشوقش بی‌فایده است و غم‌هایش را با یافتن پاسخ‌هایی در زندگی چاره می‌کند. او به شب غم معشوق با شادی نگاه می‌کند و می‌گوید هرچند غم‌انگیز است، اما دلش در دام عشق گرفتار است. در نهایت، شاعر با تردید از آزمودن عشق می‌گوید و از جدایی می‌ترسد.