شمارهٔ ۷۷ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
بر سر رحم آسمان و یار به کین است
آه که دشمن چنان و دوست چنین است
نرگس او رهزن دل آفت دین است
شیفته ی چشم او هم آن وهم این است
در نفس آخرین نهفته رخ از من
یافت که وقت نگاه باز پسین است
پای براینم که از درت نگذارم
گر همه در روضه ی بهشت برین است
یک نظر از لطف سوی گدایی
ایکه ترا ملک حسن زیر نگین است
در غمش از جان خویش بگذر و مگذار
مصلحت خویش را که مصلحت این است
گوشه نشین را میان جمع کشاند
فتنه که در چشم یار گوشه نشین است
هست ززخم دلم پدید که آنرا
شوخ کمان ابروی چو او به کمین است
بی رخ خوبش قرین محنت و دردم
تا به من ای بخت بد (سحاب) قرین است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و دلبستگی شاعر به محبوبش میپردازد. شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به یار و تنهایی در غم او صحبت میکند. او به تضاد بین دشمنی و دوستی اشاره میکند و از زیباییهای یار، مانند چشمانش و دلبستگیاش به او، سخن میگوید. شاعر ابراز میکند که حاضراست برای عشق خود، جانش را نیز فدای محبت کند و این عشق را بر هر مصلحتی مقدم میداند. همچنین اشاره میکند که نبود یار باعث درد و محنت اوست و از زخمهای دلش به خاطر دوری از محبوبش مینالد. در نهایت، شاعر حالتی از وابستگی و آرزو را به تصویر میکشد.