نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۴ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بدامگاه غمت دل فتاده و شاد است

که با غمت ز غم هر دو عالم آزاد است

شود زوصل تو محکم بنای عمر اما

بنای وصل تو چون عمر سست بنیاد است

هزار قصه ز خسرو به بزم شیرین است

حکایتی که نباشد حدیث فرهاد است

ز خویشتن خبرم نیست این قدر دانم

که خاکی از ستم روزگار بر باد است

گر از خرابی دلهاست ملک عشق آباد

به عهد حسن تو اقلیم عشق آباد است

اگر به نشئه صهبا برند پی چیزی

که رهن می شود اول ردای زهاد است

(سحاب) کی شنود ناله ی ضعیف مرا

گلی که هر طرفش بلبلی به فریاد است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و پیچیده شاعر درباره عشق و دردهای آن می‌پردازد. شاعر احساس می‌کند که دلش به غم عشق گرفتار است، اما از آن احساس آزادی می‌کند. او به تضاد بین پایدار بودن وصل و ناپایداری عمر اشاره می‌کند. همچنین به داستان‌های معروف عشق و غم مانند خسرو و شیرین و فرهاد اشاره می‌کند و از حال خود که در ستم روزگار گرفتار است، سخن می‌گوید. شاعر در نهایت ابراز می‌کند که اگر دل‌ها خراب شده باشد، در زمان عشق او، عشق همچنان آباد است. او به ناله‌های خود و عدم شنیده شدن آن‌ها توسط دیگران می‌پردازد و نمادین به احساس تنهایی و فریاد درونی‌اش اشاره می‌کند.