شمارهٔ ۸۷ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
درین زمانه به هر گوشه بی زبانی هست
که بر زبان همه را از تو داستانی هست
به آن رسیده جفایت که عاشقان زین پس
نیاورند به خاطر که آسمانی هست
خوشم که قوت آهم نماند و او به گمان
که در جفای وی ام طاقت و توانی هست
ز آب تیغ تو سیراب هر که شد دانست
که آب زندگی و عمر جاودانی هست
گر این بود غم عشقت ز عشق جانانی
غمی بجان نبود هر که را که جانی هست
چه آگهی بود آسودگان محمل را
ز خسته ای که به دنبال کاروانی هست
(سحاب) در بر ما بی دلان دلی هرگز
مجوی خاصه بشهری که دلستانی هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این زمانه هر گوشهای از رنج و بیزبانی وجود دارد و همه درباره تو داستانی دارند. جفایت به حدی رسیده که عاشقان دیگر به یاد تو نیستند چون تو برای آنها آسمانی هستی. خوشحالم که نیرومند آهم در برابر ستمهای تو نمیماند و تو فکر میکنی که هنوز در من توانایی هست. کسی که از تیغ تو آبی مینوشد، میداند که آب زندگی و جاودانگی در آن نهفته است. اگر غم عشق تو نبود، هیچ غمی برای جاندارها نبود. آسودگان چه میدانند از خستگی افرادی که در پی کاروانی هستند؟ ابر در بر ما دلهای بیدل، هرگز دلی نخواهد یافت، بخصوص در شهری که دلستانی وجود دارد.