نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۵ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

امشب آن شمع شب‌افروز به کاشانهٔ کیست

روشن از ماه جهان‌تاب رخش خانهٔ کیست

آنکه ز افسانهٔ من دوش نمی‌رفت به خواب

امشبش دیده به خواب خوش از افسانهٔ کیست

زلف و خالی همه دین و دل خلقی بربود

کس ندانست که این دام که آن دانهٔ کیست

صد پری جلوه‌گر از هر طرفی بین چه عجب

گر نداند دل سر گشته که دیوانهٔ کیست

نه به کس مایل مهر است نه کین حیرانم

کآشنای که بود آن مه و بیگانهٔ کیست

ساغر عیش من از بادهٔ وصلت خالی است

تا لبالب ز می وصل تو پیمانهٔ کیست

جای آن ماه بود خانهٔ بیگانه (سحاب)

بنگر آن گنج گرانمایه به ویرانهٔ کیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف احساسات عاشقانه و گمگشتگی خود می‌پردازد. او به دنبال کسی است که نور و روشنایی زندگی‌اش باشد و از او می‌پرسد که این شمع شب‌افروز کیست. او در آرزوی خواب‌های شیرینی است که در آن معشوقش حضور دارد. همچنین، او از عاشقانه‌هایی صحبت می‌کند که هیچ کس نمی‌داند این عشق و زیبایی‌های آن به چه کسی تعلق دارد. او از دل مشوش و حیران خود شکایت می‌کند که نمی‌داند این آشنا یا بیگانه کیست و کجا می‌تواند عشق واقعی را بیابد. در نهایت، او احساس می‌کند که زندگی‌اش بدون وصال معشوق خالی است و همچنان به جستجوی او ادامه می‌دهد.