شمارهٔ ۸۹ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
چسان سراغ تو گیرم ز خلق من که برایت
شدم هلاک وز غیرت نخواستم ز خدایت
به من ز ترک جفایت کنون که بر سر رحمی
همان رسد که در آغاز عاشقی ز جفایت
مرا چه سود که کاهد جدا ز لعل توام جان
که جان به جسم فزاید زلعل روح فزایت
زوال حسن تو خواهیم یا وفای تو اما
تو آن کسی که نه نفرین اثر کند نه دعایت
خوش آنکه همچو لب سرخ و گیسوان سیاهت
میی کشیده ز دستت سری نهاده به پایت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس عمیق و درد عاشقانهاش صحبت میکند. او از چالشی که برای رسیدن به معشوقش دارد، میگوید و بیان میکند که چگونه عشق او را دچار هلاکت کرده است. شاعر به وفای معشوق نیز اشاره میکند و میگوید که هیچ کدام از نفرینها یا دعاهای او تاثیری ندارد. در انتها، زیبایی معشوق با لبان سرخ و موهای سیاهش را توصیف میکند و از خوشحالیاش به خاطر نزدیک شدن به او میگوید.