نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۴ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

همین نه غیر رخ یار دید و هیچ نگفت

که تنگ در بر خویشش گرفت و هیچ نگفت

به بوسه ی شدم امیدوار و از کین باز

بجای عربده لب را گزید و هیچ نگفت

همین بس است به هجر منم گواه که تیغ

بقصد کشتن من سر کشید و هیچ نگفت

مرا گمان که کرده است پاسبان امشب

که پای من به حریمش رسید و هیچ نگفت

اگر ندیده رخت چشم ناصح از چه سبب

بچشم خویش مرا با تو دید و هیچ نگفت

چکید زهر جگر سوز رشک راهردم

چو زهر هجر تو نتوان چشید و هیچ نگفت

(سحاب) را نرسد حرف خونبها که از او

هزار مرتبه در خون طپید و هیچ نگفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به معشوق سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که علی‌رغم درد و رنجی که از جدایی و هجران می‌کشد، معشوق هیچ چیز نگفته و فقط در سکوتی عمیق به او نگاه می‌کند. شاعر به بوسه و محبت امید دارد، اما به جای اعتراض و فریاد، لب‌هایش را می‌گزد و ساکت می‌ماند. او از تیرگی و انتقام سخن می‌گوید که همانند شمشیری به سویش فرود می‌آید، ولی دوباره سکوت را انتخاب می‌کند. در نهایت، شاعر از حسرت و زهر ناشی از حسادت یاد می‌کند و بیان می‌کند که حتی در حرمت و عشق، معشوق ساکت است و هیچ‌گاه لب به سخن نمی‌گشاید. این سکوت و بی‌توجهی معشوق، شعری غمناک و پر از احساس را در دل شاعر ایجاد کرده است.