شمارهٔ ۹۳ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آنرا که زهجر دردناک است
یا چاره وصال یا هلاک است
از چشم و دلم در آب و آتش
چشمم سمک و دلم سماک است
دامان کشیم ز دست و آنگاه
دستی که چو دامن تو پاک است
آهست اگر طبیب دلها
بیچاره دلی که دردناک است
در باغ بهشت بس شجرهاست
اما نه به خاصیت چو تاک است
آن مه به (سحاب) ما بود دوست
از خصمی آسمان چه باک است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و رنج ناشی از دوری و جدایی میپردازد. شاعر اشاره میکند که جدایی میتواند یا به وصالی خوشی منجر شود یا به هلاکی دردناک. او احساسات خود را میان دو حالت متضاد آب و آتش توصیف میکند و بیان میکند که دلش به شدت رنج میبرد. همچنین به موضوع عشق و امید به بازگشت معشوق اشاره دارد و بر این نکته تأکید میکند که اگرچه در زندگی زیباییها و لذتها وجود دارد، اما هیچ چیز نمیتواند جایگزین عشق معشوق واقعیاش شود. شاعر در نهایت بر این باور است که در دل خود امید به وصال وجود دارد و از مشکلات و دشواریها نمیهراسد.