شمارهٔ ۹۵ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
حکایت لب شیرین عبارتت به عبارت
چو آورم نچشد کام شهد غیر مرارت
فزون ز مژدهٔ وصل است خرمی تو قاصد
مگر به سوی من آری ز مرگ غیر بشارت
علاج گریه ی من زآن نمیکنی تو که دارد
ز آب دیده ی من باغ خوبی تو نضارت
دلا نهاد هر آنکس بنای خانه ی غم را
نخست ریخت ز خاکستر تو طرح عمارت
گرفته ام عوض نیم جان ز لعل تو جانها
زیان بجان مرسادش که کرده وضع تجارت
باو نداشتم اول گمان اینهمه خوبی
چو ذره ی که بخورشید بنگرد به حقارت
(سحاب) کشور دل را بدیگری نسپارد
که نیست جز تو کسی را به ملک حسن امارت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و شیرینی عشق و علاقهاش نسبت به معشوق میپردازد. او میگوید که وقتی عشق تو در دل اوست، دیگر هیچ شهدی نمیتواند تلخی زندگی را از بین ببرد. همچنین، خبری از وصال معشوق برای او خوشحالکنندهتر از هر مژدهای نخواهد بود. شاعر اشاره میکند که درد دلش را با قطرات اشک خود آرام میکند و زیبایی معشوقش از آن اشکها نمایان است. او بیان میکند که هر کسی که غم را در دل بنشاند، در واقع از عشق تو جداسازی کرده و بنای غم خود را با یاد تو ساخته است. عشق و زیبایی معشوق به قدری او را تحت تأثیر قرار داده که نمیتوانسته حتی تصور کند چنین زیبایی وجود دارد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که دلش هیچ گاه زیبایی را به غیر از معشوقش واگذار نخواهد کرد.