شمارهٔ ۹۷ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عشق جانان را به جز ویرانهٔ دل خانه نیست
ز آنکه او گنج است و جای گنج جز ویرانه نیست
خوش بود فردوس و نعمت های آن زاهد ولی
نعمتی چون می نه و جایی به از میخانه نیست
پیش دل هرگز نگویم راز پنهان تو را
کآشنای سر عشقت گوش هر بیگانه نیست
توبه کردم زاهدا از می وزین پس بگذرم
از سر پیمان ولی تا باده در پیمانه نیست
کس ندید از اهل دنیا در جهان فرزانهای
هر کس آری طالب دنیا بود فرزانه نیست
زلف او دام است و خالش دانه، صیاد مرا
از برای صید دل حاجت به دام و دانه نیست
این دل شوریده را دایم چرا باشد به پا
از سر زلف تو زنجیری اگر دیوانه نیست
داستان لیلی و افسانهٔ مجنون (سحاب)
پیش حسن او و عشق من به جز افسانه نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان عمیقترین احساسات و اندیشههای عاشقانهاش میپردازد. او عشق را ویرانهای میداند که تنها مکان مناسب برای گنج عشق است. شاعر میگوید که لذتها و نعمتهای دنیوی هرچقدر هم باشکوه باشند، هیچ چیز بهاندازه شراب و میخانه نمیتواند ارزشی داشته باشد. او همچنین بیان میکند که راز عشقش را نمیتواند با دیگران در میان بگذارد، زیرا عشق او بسیار خصوصی و عمیق است. شاعر به توبه از زاهدان اشاره کرده و میخواهد تنها از لذتهای عشق و می بهرهبرداری کند. او درباره زلف معشوقش میگوید که مانند دام صیادی است که دل او را به دام میاندازد و هیچ نیازی به دیگر امکانات ندارد. در نهایت، شاعر به داستان لیلی و مجنون اشاره میکند و عشقش را نیز در این مقام به شعری مربوط میکند که مانند قصههاست. این شعر به نوعی نشاندهنده زیبایی و درد عشق و احساسات عمیق انسانی است.