غزل شمارهٔ ۱۰۴ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بر سر کوی غمش، بی سروپا باید رفت
گاه با خویش و گه از خویش جدا، باید رفت
تا به مقصود از این جا که تویی، یک قدم است
قدمی از پی مقصود، فرا باید رفت
رهبری جو، که درین بادیه هر سوی رهی است
مرد سرگشته چه داند که کجا باید رفت
تا نگویی سفر صوب حجازست صواب
وقت باشد که تو را راه خطا، باید رفت
عاشقان را چو هوای حرم کعبه بود
بر سر خار مغیلان به صفا، باید رفت
تا غبار سر کویت نشوم، ننشینم
وگرم خود همه بر باد هوا، باید رفت
خنک آن دم، که به بوی سر زلف تو مرا
به فدای قدم باد صبا، باید رفت
غرض از کعبه و بتخانه تویی سلمان را
چه کنم خانه پی خانه خدا باید رفت
نقد گنجینه آن خانه، چو در سینه ماست
به گدایی به در خانه، چرا باید رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به جستجوی عشق و حقیقت میپردازد و میگوید که برای رسیدن به هدف و مقصود، باید با دلسوزی و جدیت تلاش کرد. شاعر اشاره میکند که در مسیر زندگی، انسان گاهی نیاز دارد که از خود فاصله بگیرد و به دنبال راههای جدید برود. همچنین، او به عشق و وابستگی به معشوق اشاره میکند و تأکید میکند که حتی اگر راههای دشوار و خارآلود وجود داشته باشد، باید به سمت آنچه که برایش ارزشمند است حرکت کرد. در نهایت، شاعر نشان میدهد که عشق به معشوق و نزدیکی به او از هر جای دیگری مهمتر است و به چشمپوشی از زرق و برق دنیا و تلاش برای رسیدن به حقایق عمیقتر دعوت میکند.