نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۸ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چند گویم در فراقت کآبم از سر گذشت؟

شد به پایان عمر و پایانی ندارد سرگذشت

چون نویسم کز فراقت بر سر کلکم چه رفت

باز سودایت چو بر طومار و بر دفتر گذشت

جانم آمد بر لب و کشتیش، بر خشک اوفتاد

آه من تا بحر نیلی رفت و زان برتر گذشت

هر خدنگی کآمد از مشکین کمان ابروت

در دل مسکین من، پیمان بماند و سرگذشت

ناوکی کز دست شستت جست، آمد بر دلم

از نسیم نوبهاری، بر دلم خوشتر گذشت

در دو عالم، مقصد و مقصود جان عاشقان

نیست جز خاک درت، چون می‌توان زآن در گذشت

خاک بر سر می‌کنم، چون باد و می‌گریم چو ابر

گرچه ابرت از فراز بام و باد از در گذشت

شمع را در گیر امشب تا بگوید روشنت

کز خیالت دوش سلمان را چه‌ها بر سر گذشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد جدایی و فراق سخن می‌گوید. او توصیف می‌کند که خاطرات و احساسات ناشی از دوری محبوب به پایان نمی‌رسد و چقدر این جدایی در زندگی‌اش تاثیرگذار بوده است. شاعر اشاره می‌کند که چگونه عشق و محبت به محبوبش، هر بار که به یادش می‌افتد، او را به شدت تحت تاثیر قرار می‌دهد و حتی باعث می‌شود جانش به لب برسد. او در نهایت احساس تنهایی و دل شکستگی را به تصویر می‌کشد و ابراز می‌کند که حتی در این دنیا، فقط خاک درگاه محبوب واقعاً برای عاشقان ارزشمند است. در انتها، با اشاره به شمع و نور، به یادآوری دلتنگی و افکار شبانه خود می‌پردازد.