غزل شمارهٔ ۱۱۴ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
تشنه خود را دمی، لعل تو، آبی نداد
خلوت ما را شبی، شمع تو، تابی نداد
خواست که از گوشه خواب، باز درآید به چشم
خانه، خیال تو داشت، مدخل خوابی نداد
مست شدم بر درش، باز به یک جرعه می
حرمت مستی نداشت، داد خرابی نداد
آمدمش تشنه لب، بر لب دریای وصل
بر لب دریا مرا، شربت آبی، نداد
بر سر خوانش شبی، رفتم و کردم سوال
هیچ صلایی نزد، هیچ جوابی نداد
هیچ دلی در نیافت، نعمت روز وصال
تا به فراقش نخست، تاب عذابی نداد
نیست متمع کسی، کانچه بدست آمدش
در ره شاهد نباخت، یا به شرابی نداد
آنکه سر کوی اوست، عین روان را سراب
وعده سلمان چرا، جز به سرابی نداد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از حس تشنگی و عطش دل سخن میگوید که در تلاش برای رسیدن به معشوقش است. او در تنهایی و خلوت خود، از عدم وفای به آرزوها و عدم پاسخ به سوالاتش میگوید. هر بار که به دنبال وصال معشوق میرود، با ناامیدی و سرابهایی مواجه میشود که او را به مقصودش نمیرساند. در نهایت، شاعر از درد فراق و نبود معشوق و همچنین ناکامیهایش در عشق و طلب مینالد، و احساس میکند که حتی در سرزمین عشق، او تنها با خالی بودن و عدم دسترسی به آرزوهایش مواجه است.