نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۱۸ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمی‌گنجد

چنان شادم، که از شادی، دلم در بر نمی‌گنجد

ز سودایت برون کردم، کلاه خواجگی، از سر

به سودایت که این افسر، مرا در سر، نمی‌گنجد

بران بودم که بنویسم، مطول، قصه شوقت

چه بنویسم، که در طومار و در دفتر، نمی‌گنجد

به عشق چنبر زلفت، چه باک، از چنبر چرخم

سرم تا دارد این سودا، در آن چنبر، نمی‌گنجد

همه شب، دوست می‌گردد، به گرد گوشه دلها

که جز تو در دل تنگم، کسی دیگر، نمی‌گنجد

حدیثی زان دهن گفتم، رقیبم گفت: زیر لب

برو سلمان، که هیچ اینجا، حکایت در نمی‌گنجد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر امروز در حال مستی است که نمی‌تواند آن را در ساغر جای دهد و از شادی‌اش به شدت لبریز است. او به خاطر عشق، کلاه و مقام خود را کنار گذاشته و نمی‌تواند احساساتش را در کلمات بیان کند، زیرا این احساسات فراتر از آن‌اند که در کاغذ بگنجد. عشق او به محبوبش آنقدر عمیق است که حتی در چنبره زمان و سرنوشت نیز نمی‌گنجد. او در دلش تنها جای عشق را دارد و هیچ‌کس جز محبوب نمی‌تواند در آن جا بگیرد. شاعر در تلاش است تا داستان عشقش را بگوید، اما رقیب او می‌گوید که این احساسات هیچ‌کجا بیان نمی‌شوند.