غزل شمارهٔ ۱۲۱ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
روی تو آب چشمه خورشید میبرد
لعلت به خنده پرده یاقوت میدرد
گر بنگرد عروس جمالت در آینه
خودبین شود هر آینه، آن به که ننگرد
گر لاله با عذار تو شوخی کند و را
معذور دار! کز سبکی باد میبرد
چون مجمر از درون نفس گرم میزنم
بر بوی آنکه لطف تو دامن بگسترد
بگریست زار مردم چشم من از غمش
لیکن چه سود؟ که غم مردم نمیخورد
دین میکنم فدای سر زلف کافرت
گر زلف کافر تو بدین سر در آورد
گفتم: به خون دل به کف آرم وصال تو
بسیار ازین بگفتم و او دم نمیخورد
سلمان تواند از سر دنیا و آخرت
بگذشت، لیکن از سر کوی تو نگذرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق و احساسات شاعر نسبت به او میپردازد. شاعر در توصیف چهره معشوق میگوید که نور چشمه خورشید بر چهرهاش تابیده و لبخندش چون یاقوت است. او از خودبینی آینهها بر اثر دیدن جمال معشوق سخن میگوید و همچنین به شادی و خندهی لالهها به خاطر زیبایی معشوق اشاره میکند. شاعر از احساسات خود در مورد معشوق میگوید و بیان میکند که قلبش از غم عشق میسوزد، اما این غم چیزی برای معشوقش نخواهد بود. او به عشق و فدای خود برای زلفهای معشوق اشاره میکند و از تلاشهایش برای رسیدن به وصال او میگوید، اما معشوق به سخنانش بیاعتناست. در نهایت، شاعر تأکید میکند که هرچقدر از دنیا و آخرت بگذرد، هرگز از یاد معشوق خود نخواهد گذشت.