نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۲۲ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

به حضرت تو، که یارد، که قصه‌ای ز من آرد؟

به غیر باد و برآنم که باد، نیز نیارد

اگر نسیم نماید، کسالتی به رسالت

سلام من که رساند، پیام من که گزارد؟

نسیمی از سر زلف تو می‌خرم به دو عالم

وگرچه خود همه عالم، نسیم زلف تو دارد

خیال روی تو در چشم ما و ما، متحیر

در آن قلم که چنین صورتی بر آب، نگارد

لبم چو یاد کند، ذوق خاکبوس درت را

ز شوق مردم چشم من، آب در دهن آرد

گرم وصال تو بگذاشت پیش از این دو سه روزی

مرا فراق تو دائم که پیش ازین، نگذارد

بروز وصل خودم وعده داده بودی، سلمان

درین هوس، همه شبهای تیره روز شمارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به حضرت معصوم (علیه‌السلام) ذکر می‌کند که نمی‌تواند داستان خود را به کسی غیر از باد بگوید، چرا که هیچ‌کس دیگر قادر به رساندن پیامش نیست. او می‌گوید اگر نسیم به پیامبری ناتوانی آورده باشد، در همین حال، او نمی‌داند که چگونه پیامش را به حضرت برساند. شاعر از زیبایی و جذابیت زلف حضرت صحبت کرده و می‌گوید که او حاضراست برای آن نسیم هزینه کند. خیال حضرت در دل شاعر ساکن است و در مقابل آن تصویر شگفت‌انگیز، شاعر حیرت‌زده است. او همچنین از شوق وصال حضرت و درد فراق صحبت می‌کند و به یادآوری وعده وصل می‌پردازد و شب‌های تار را به شمارش می‌آورد. در کل، شعر احساس عمیق دلتنگی، شوق و محبت نسبت به حضرت را بیان می‌کند.