غزل شمارهٔ ۱۳۳ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چشمت به خواب چشم مرا خواب میبرد
زلفت به تاب جان مرا تاب میبرد
من غرقه خجالت اشکم که پیش خلق
چندان همی بود که مرا آب میبرد
سودای ابروی تو مغان راز مصطبه
چون غمزه تو مست به محراب میبرد
امشب به دوش مجلسیان را یکان یکان
بردند مست و ترک مرا خواب میبرد
بنمای رخ که درشب تاریک طرهات
دل گم شدهست و راه به مهتاب میبرد
دل زد در وصال تو دانم که ضایع است
رنجی که آن ضعیف درین باب میبرد
سلمان کجا و قصه زلف تو از کجا؟
بیچاره روزگار با طناب میبرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و عواطف عمیق شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر از خوابآلودگی و غفلت ناشی از زیبایی معشوقش سخن میگوید و بیان میکند که چگونه نگاه و زلف معشوقش او را مسحور کرده و به دنیای خواب میبرد. او همچنین از خجلت و اشکش در جمع مردم یاد میکند و میگوید که این احساسات او را دچار درد و رنج میکند. شاعر به زیبایی چهرهی معشوق اشاره کرده و بیان میکند که دلش در انتظار وصال او گم شده است. در نهایت، شاعر به سختیهای عشق و تحمل رنجهایی که در پی این احساسات به او دست میدهد اشاره میکند.