نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۰ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ناتوان چشم توام گرچه به زنهار آورد

ناتوان دردسری بر سر بیمار آورد

چشم مخمور تو را یک نظر از گوشه خویش

مست و سودا زده‌ام بر در خمار آورد

عقل را بوی سر زلف تو از کار ببرد

عشق را شور می لعل تو در کار آورد

صفت صورت روی تو به چین می‌کردند

صورت چین ز حسد روی به دیوار آورد

منکر باده پرستان لب لعلت چو بدید

هم به کفر خود و ایمان من اقرار آورد

خار سودای تو در دل به هوای گل وصل

بنشاندیم و همه خون جگر بار آورد

با رخ و زلف تو گفتم که به روز آرم شب

عاقبت هجر تو روزم به شب تار آورد

گوییا دود کدامین دل آشفته مرا

به کمند سر زلف تو گرفتار آورد؟

رخ ز دیدار تو یک ذره نتابد سلمان

که مرا مهر تو چون ذره پدیدار آورد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

اشعار شاعر دربارهٔ تجربهٔ عشق و زیبایی معشوق است. او از قدرت تسخیرکنندهٔ چشم و زیبایی معشوق سخن می‌گوید که باعث می‌شود هم عقل و هم دل او دچار سردرگمی و شیدایی شوند. عشق او به قدری عمیق و زنده است که حتی عوارض جانبی مشابه مستی و دیوانگی را به همراه دارد. شاعر به توصیف اثر زیبایی معشوق بر روح و روان خود می‌پردازد و می‌گوید که این عشق و زیبایی همچون دودی او را در دنیای درد و رنج گرفتار کرده است. در نهایت، او از حسرت و دوری معشوق صحبت کرده و می‌گوید این جدایی روزهایش را به شب بدل کرده است.