غزل شمارهٔ ۱۵۷ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دل شکسته من تا به کی حزین باشد؟
دلا مشو ملول، عاشقی چنین باشد
هزار بار بگفتم که گوشه گیر ای دل
ز چشم او که کمین شیوهاش کمین باشد
حدیث من نشنیدی به هیچ حال و کسی
که نشنود سخن دوست حالش این باشد
مرا دلی است پریشان و چون بود مجموع؟
دلی که با سر زلف تو همنشین باشد
دلم ربودی و گر قصد دین کنی سهل است
کرا مضایقه با چون تویی به دین باشد
بر آستان تو دریا دلی تواند زیست
که در به جای سرکشش در آستین باشد
به آروزی رخت هر گیاه که بعد از من
ز خاک من بدمد ورد و یاسمین باشد
چو سر زخاک بر آرم هنوز چون صبحم
صفای مهر تو تابنده از جبین باشد
مرا که روی تو امروز دیدهام فردا
چه التفات به دیدار حور عین باشد
خیال لعل لبت بر سواد دیده من
مصور است چو نقشی که بر نگین باشد
فدای یار کن این جان نازنین سلمان
چه جان عزیزتر از یار نازنین باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر از دلشکستگی و درد عاشقانه خود سخن میگوید. او به شنونده توصیه میکند که نباید از عشق ناامید شود و تأکید میکند که غم و اندوه جزء ذات عاشقانه است. شاعر از زیبایی و تاثیر معشوق بر دلش میگوید و به نوعی خویش را در کنار معشوق میبیند. او اعتراف میکند که عشق به معشوق برایش ارزشمندتر از هر چیز دیگری است و خواستار وفاداری به این احساسات است. در نهایت، شاعر به اهمیت عشق و یار اشاره کرده و آن را از همه چیز بالاتر میداند.