نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۸ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

می‌کشم خود را و بازم دل بسویش می‌کشد

مو کشان زلفش مرا در خاک کویش می‌کشد

می‌برد حسنش به روی دلستان هر جا دلی است

ورنه می‌آید دل مسکین به مویش می‌کشد

ما چو بید از باد می‌لرزیم از آن غیرت که باد

می‌کشد در روی او برقع ز رویش می‌کشد

باغ حسنش باد سبز و باردار و دم به دم

دیده‌ام از تاب دل آبی به جویش می‌کشد؟

گل چه می‌داند که بلبل را فغان از عشق او

هر چه می‌گوید صدا گفت و گویش می‌کشد؟

می‌کشیدم کوزه دردی ز دست ساقیی

کین زمان هر صوفی صافی سبویش می‌کشد

شمه‌ای از حال من شاید که آن دل بشنود

این تن مسکین به بیماری ببویش می‌کشد

خوی او هست از دهانش تنگ‌تر، وین ناتوان

بار بر دل تنگ تنگ از دست خویش می‌کشد

آرزویی نیست سلمان را به غیر از روی دوست

چون کند چون دوست خط بر آرزویش می‌کشد؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر، حسی عمیق از عشق و دل‌تنگی را به تصویر می‌کشد. شاعر از کشش و جذب خود به سوی معشوق سخن می‌گوید و بیان می‌کند که حتی اگر خود را به مرگ برساند، دلش همچنان به سوی آن محبوب کشیده می‌شود. او به زیبایی و تاثیرگذاری چهره محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که این زیبایی هر دل عاشق را به خود جذب می‌کند. شاعر همچنین از درد و رنجی که عشق به او می‌آورد سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه احساسات او به خاطر عشق به معشوق به شدت تحت تأثیر قرار گرفته‌اند. در نهایت، عشق برای او تنها آرزویی است که می‌ماند و همه چیز را تحت شعاع قرار می‌دهد.