غزل شمارهٔ ۱۸۷ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر شب از کویت مرا سر مست و شیدا میکشند
چون سر زلفت بدوشم بیسرو پا میکشند
بارها کردم من از رندی و قلاشی کنار
بازم اینک که در میان شهر، رسوا میکشند
گفته بودم: در کشم دامن ز خوبان، لیک بس
ناتوانان را به بازوی توانا میکشند
ما ز رسوایی نیندیشیم، زیرا مدتی است
تا خط دیوانگی بر دفتر ما میکشند
میکشم هر شب به جام چشمها، دریای خون
شادی آنانکه بر یاد تو دریا میکشند
خرم آن مستان که بیآمد شد ساغر مدام
از کف ساقی دردت، درد صهبا میکشند
دل خیال زلف و خالت کرد، گفتم: زینهار!
در گذر زینها که اینها سر به سودا میکشند
بر حواشی گل رخسار نقاشان حسن
میکشند از غالیه خطی و زیبا میکشند
جان فدای آن دو مشکین سنبلت کز روی ناز
چون بنفشه دامن گلبوی در پا میکشند
بر دل سلمان، کمانداران ابرویت کمان
سخت شیرین میکشند، بگذارشان تا میکشند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به بیان عشق و دلبستگی عمیق او به معشوق میپردازد. شاعر هر شب تحت تاثیر زیباییهای معشوق خود قرار میگیرد و از حالت شیدایی و سرمستی که به او دست میدهد سخن میگوید. او به بیتابی و رسواییهای عشق اشاره میکند و میگوید که با وجود همه اینها، به عشق خود ادامه میدهد. سایر نقاط شعر به توصیف زیباییهای ظاهری و جذابیت معشوق نیز پرداخته و احساسات عمیق و شورانگیز عاشق را به تصویر میکشد. شاعر از درد و لذت عشق، خاطرات و رویای معشوق مینویسد و در نهایت تسلیم جاذبهاش میشود.