غزل شمارهٔ ۱۸۸ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر شبی سودای چشمش بر سرم غوغا کند
غمزهاش صد فتنه در هر گوشهای پیدا کند
از می سودای چشمت خوش برآید جان من
سر خوش است امشب خمار مستیش فردا کند
پایه من بر سر بازار سودایش شدست
چون بدین مایه کسی با چون تویی سودا کند
رخت عقلم میبرد چشمت چه میآید ز عقل
میدهد تشویش من بگذار تا یغما کند
در چمن گر ناز سروت را ببیند سروناز
از خجالت سر عجب باشد که بر بالا کند
در ره عشق تو من سر مینهم بر جای پای
عشق اگر کاری کند فیالجمله پا بر جا کند
گر کند میل وفایی باشدش با دیگران
ور جفایش در دل آید آن جفا بر ما کند
رفت هر جا اشک ما چندانکه ما را برد آب
چند خود را در میان مردمان رسوا کند
همدمم باد است و راز دل نمیگویم به باد
باد غماز است و میترسم حکایت وا کند
ابرویت پیوسته میگردد به هرجا تا کجا
همچو سلمان عارفی را واله و شیدا کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و زیبایی معشوق میپردازد. او از حالتی جذاب و خیرهکننده چشمان معشوق صحبت میکند که او را به شوق و وجد میآورد. شاعر به تأثیر چشم معشوق بر عقل و آرامش خود اشاره میکند و میگوید که عشقش او را به دیوانگی کشانده است. همچنین، او نسبت به وفای معشوق و جفاهای احتمالیاش ابراز نگرانی میکند. شاعر اشک و حسرت خود را به تصویر میکشد و میگوید که حتی با وجود درد دل، رازهایش را نمیتواند با دیگران در میان بگذارد، چرا که مانند بادی در حال افشا کردن رازهایش است. در انتها، او بیان میکند که معشوقش با زیبایی و جذابیت خود، دلها را مجذوب میکند.