نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۹۷ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گاه در مصطبه دردی کش رندم خوانند

گاه در خانقهم صوفی صافی دانند

تو مرانم ز در خویش و رها کن صنما

تا به هر نام که خواهند مرا می‌خوانند

باد پایان سخن کی به صفای تو رسد؟

گرچه روز و شبشان اهل سخن می‌رانند

با غم عشق تو گودین برو و عقل ممان

عقل و دین هر دو به عشق تو کجا می‌مانند

تو ز ما فارغی و حلقه به گوشان درت

گوش امید به در، منتظر فرمانند

پای آن نیست کسی را که به کوی تو رسد

بر سر کوی تو این طایفه بی پایانند

نیست در دیده عشاق ز خون جای دلی

جای آن است که بر چشم خودت بنشانند

جان و دل گوی سر زلف تو گشتند و چه گوی

گوی‌هایی که دوان در عقب چوگانند

با همه بیدلیم در صف عشقت کس نیست

مرد سلمان ز کسانی که درین میدانند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات و تجربیات عاشقانه خود می‌پردازد. او بیان می‌کند که گاهی در حال لذت و شادی است و گاهی در حال درد و رنج. از معشوق می‌خواهد که او را از درگاه خود نراند و به او آزادی بدهد. شاعر به عشق و وابستگی عمیق خود اشاره می‌کند و بیان می‌کند که عقل و دین در مقابل عشق به معشوق بی‌معنی هستند. همچنین، او از عشق خود به‌طور پرشور و آغوش باز یاد می‌کند و به نارضایتی از دوری معشوق اشاره می‌کند. در نهایت، او تأکید می‌کند که در عشق، کسی به راحتی نمی‌تواند به محبوب خود برسد و تمام عاشقان در آرزوی وصال نگاه می‌کنند.