غزل شمارهٔ ۲۰۳ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
آنجا که عشق آمد کجا پند و خرد را جا بود؟
در معرض خورشید، کی نور سها پیدا بود؟
رندیست کار بیدلان، تقوی شعار زاهدان
آری دلا هر کسوتی، بر قامتی زیبا بود
آنکس که آرد در نظر، روی چنان و همچنان
عقلش بود بر جا عجب گر عقل او بر جا بود
من در شب سودای او، دل خوش به فردا میکنم
لیکن شب سودای او ترسم که بی فردا بود
گرچه سخن راندم بلند، از وصف قدش قاصرم
هر چیز کاید در نظر، قدش از آن بالا بود
گفتم که بالای خوشت، اما بلایی میدهد
گفتی: بلی در راه ما، این باشد و آنها بود
او ریخت خون چشم من، دامن گرفت از خون مرا
او میکند بر ما ستم، لیکن گناه از ما بود
تابی ز شمع روی او، گر در تو گیرد مدعی!
آنگه بدانی کزچه رو پروانه نا پروا بود؟
در آب میجستم تو را دل گفت: کای سلمان بیا!
در بحر عشقش غوص کن، کان در درین دریا بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و تأثیرات عمیق آن بر عقل و پند و خرد انسان است. شاعر میگوید که عشق جایی برای اندیشههای منطقی باقی نمیگذارد و در حضور عشق، خوب و بد به هم میآمیزند. او به زیبایی معشوق اشاره میکند و معترف است که در توصیف آن زیبا کمبود دارد. همچنین، از درد و رنجی که عشق به انسان میآورد، سخن میگوید و اشارهای به ناپایداری و عدم قطعیت عشق دارد. در نهایت، شاعر دعوت به غوطهوری در دریای عشق میکند و به این نکته اشاره دارد که عشق مانند شعلهای است که شب را روشن میکند.