غزل شمارهٔ ۲۰۷ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دی دیده از خیال رخش بازمانده بود
گلگون اشک در طلبش گرم رانده بود
افتاده بود دل به خم چین زلف او
شب بود و ره دراز هم آنجا بمانده بود
دل رفته بود و ما پی دل تا بکوی دوست
بردیم از آنکه او همه ره خون فشانده بود
دل دیده خواست تا ببرد، خون گرفته بود
جان خواستم بدهم، غم ستانده بود
میخواستم که عمر عزیزت کنم نثار
نقدی عزیز بود ولیکن نمانده بود
در خط شده ز خال سیاه مبارکش
کش نیش لب طره سلمان نشانده بود
خالش به جای خویش گرفتم نشسته بود
بیگانه خط نامه سیه را که خوانده بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و زیبایی معشوق سخن میگوید. وی به یاد رخش (چهره) معشوق خود است و دلی غمگین و عاطفی دارد. او در جستجوی معشوقش در شب تاریک و طولانی، دلش به زلف چیندار او افتاده است. شاعر به عمق احساساتش اشاره میکند که به خاطر عشقش، دلش را میخواهد فدای او کند، اما با این حال چیزی برای نثار ندارد. او به خال سیاه معشوقش اشاره میکند و نشان از عشق و وابستگی عمیقش دارد. در نهایت، شاعر در اوج دلتنگی و عشق، به ناامیدی ناشی از دوری از معشوق میرسد.