غزل شمارهٔ ۲۱۹ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
دل پی دلدار رفت و دیده چو این حال دید
اشک به دندان گرفت دامن و در پی دوید
دید میان دل و دیده که خونست اشک
جست برون ز میان، رفت و کناری گزید
هر دو جهان دل به باد، داد که خواهد مگر
از طرف آن بهار، بوی هوایی دمید
مقصد و مقصود دل، جز دهن تنگ او
نیست دریغا که هست، مقصد دل ناپدید!
گر تو چو شمعم کشی، از تو نخواهم نشست
ور تو به تیغم زنی، از تو نخواهم برید
از می و مطرب مکن، مدعیا منع من
تا غزلی تر بود، قول تو خواهم شنید
بر در ارباب دل، از در رحمت در آی
کانکه به جایی رسید، از در رحمت رسید
فتح رفیق کلید، دانی سلمان چراست؟
کز بن دندان کند، خدمت در چون کلید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و درد جدایی است. شاعر از درد دل و اشکهایی که بر اثر این جدایی میریزد صحبت میکند و به دنبال محبوبش میدود. او میبیند که میان دل و چشمش خون جاری است و این نشاندهنده شدت احساساتش است. دل و دیدهاش از دیدن محبوب دورند و به خاطر فراق او در نهایت حسرت میکشد. شاعر همچنین اشاره میکند که ممکن است از محبوبش جدا شود، اما به هیچ قیمتی نخواهد توانست از او دل بکند. در نهایت، او از اشعار و موسیقی هم به عنوان ابزاری برای بیان احساساتش بهره میگیرد و خواهان ورود به عالم رحمت و محبت است.