غزل شمارهٔ ۲۲۹ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
صفت خرابی دل، به حدیث کی درآید؟
سخن درون عاشق، به زبان کجا برآید؟
چو قلم به دست گیرم که حکایتت نویسم
سخنم رسد به پایان و قلم به سر درآید
سر من فدای زلفت، که ز خاک کشتگانش
همه گرد مشک خیزد، همه بوی عنبر آید
به تصور خیالت، نرود به خواب چشمم
که به چشم من خیال تو ز خواب خوشتر آید
به قلندری ملامت، چه کنی من گدا را؟
که سکندر ار بکوی تو رسد قلندر آید
اگرم به لب رسد جان، به خدا که نیست ممکن
که بجز خیال رویت، دگریم بر سر آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عمق احساسات عاشقانه و مشکلات بیان کردن آنهاست. شاعر میگوید که دلش پر از خرابی و اندازه عشق است، اما نمیتواند به درستی آن را بیان کند. او از زلف معشوق خود به عنوان منبع زیبایی و خوشبوئی یاد میکند و به شدت تحت تأثیر خیال اوست. شاعر به احساس خود اشاره میکند که هیچ چیز نمیتواند به اندازه خیال معشوقش او را شاد کند و حتی اگر جانش به لب رسد، تنها خیال چهره معشوقش برایش مهم است. در نهایت، او به بینظیری عشق و زیبایی معشوقش اعتراف میکند.