غزل شمارهٔ ۲۲۲ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چه نویسم که دل از درد فراقت چه کشید؟
یا ز نادیدنت این دیده غم دیده چه دید؟
به امیدی که رسد در تو دل خام طمع
سالها دیگ هوس پخت و به آخر نرسید
قصه این دل دیوانه درازست و مپرس:
که در آن سلسله زلف پریشان چه کشید؟
قصه راز تو مردیم و نگفتیم به کس
بشنو این قصه که هرگز به جهان کس نشنید
عاشق صورت توست آینه و این صورت
هست در چهره آیینه چو خورشید پدید
سر زلف تو مرا توبه ناموس شکست
چشم مست تو مرا پرده سالوس درید
جرعه در دور تو رسمی است که نتوان انداخت
خرقه در عهد تو عیبی است که نتوان پوشید
دشمنان گر همه کردند زبان چون شمشیر
نیست ممکن که مرا از تو توانند برید
خواست تا شرح فراق تو نویسد سلمان
حال دل در قلم آمد ز قلم خون بچکید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر درد و غم عمیق شاعر از فراق معشوق است. او از مشکلات ناشی از دوری و نادیدنی که احساس کرده، مینویسد و به امید رسیدن به معشوق در طول سالها تحمل کرده است. شاعر به دراز بودن قصه عشق و رازهایی که در دل مخفی کرده، اشاره میکند و میگوید که هیچکس از این احساسات باخبر نیست. او آینه را عاشق صورت معشوق میداند و زلفهای او را به عنوان معصیتی که به توبهاش منجر شده، برمیشمرد. در نهایت، شاعر ابراز میکند که حتی دشمنان هم نمیتوانند او را از عشقش جدا کنند و در وصف حال دلش میگوید که قلمش از درد احساساتش خون ریزان است.