غزل شمارهٔ ۲۴۰ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
زین پیش داشت یار غم کار و بار یار
آخر فرو گذاشت به یکبار کار یار
عمری گذشت تا سخنم را به هیچ وجه
در خود نداد ره، دهن تنگ بار یار
چندانکه میروم ز پی یار جز غبار
چیزی نمیرسد به من از رهگذار یار
افتادهام به بحری وانگه کدام بحر؟
بحری که نیست ساحل آن جز کنار یار
بار جهان کجا و دل تنگم از کجا؟
جایی است دل که نیست در و غیر بار یار
نگرفته است دامن من هیچ آب و خاک
الا که آب دیده و خاک دیار یار
یار ار به اختیار تو شد نیک، ور نشد
واجب بود متابعت اختیار یار
چون غنچهام اگر چه بسی خار در دل است
من دل خوشم به بوی نسیم بهار یار
بلبل گذاشت شاخ سمن، میل خار کرد
یعنی که خوشتر از گل اغیار خار یار
سلمان! تو چند دعوی یار کنی که خود
پیداست بر محک محبت عیار یار؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از احساسات عمیق و غمهای ناشی از جدایی از یار سخن میگوید. او به توصیف چالشها و دردهای خود در دوری از محبوب میپردازد، به طوری که گذر زمان و تلاشهای او در رسیدن به یار بیفایده به نظر میرسد. شاعر به تصویر کشیدن احساساتش ادامه میدهد و میگوید که تنها چیزی که از یار برایش باقی مانده، غبار و خاطرات است. او در تنگنای عاطفی خود غرق است و در جستجوی یار هیچ چیزی جز گرفتار شدن در دریاهای بیساحل را نمییابد. در نهایت، شاعر به انتخاب و اختیار یار اشاره کرده و تأکید میکند که داوری محبت و جانمایه ارتباط آنها به روشنی مشخص است. این اشعار به احساس ناامیدی، امید و عشق عمیق اشاره دارند.