غزل شمارهٔ ۲۷ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز باغ وصل تو یابد، ریاض رضوان، آب
ز تاب هجر تو دارد، شرار دوزخ، تاب
به حسن و عارض و قد تو بردهاند، پناه
بهشت طوبی و «طوبیٰ لَهُم و حسن مآب»
چو چشم من، همه شب جویبار باغ بهشت
خیال نرگس مست تو بیند، اندر خواب
بهار، شرح جمال تو داده، در یک فصل
بهشت، ذکر جمیل تو کرده در هر باب
لب و دهان تو را، ای بسا! حقوق نمک
که هست، بر جگر ریش و سینههای کباب
بسوخت این دل خام و به کام دل نرسید
به کام اگر برسیدی، نریختی خوناب
گمان بری که بدور تو، عاشقان مستند
خبر نداری از احوال زاهدان خراب
نقاب بازگشای، تا کی این حجاب کنی
از این نقاب چه بر بستهای، به غیر حجاب
بدید روی تو را گل فتاد، در آتش
شنید بوی تو، وز شرم گشت آب گلاب
مرا به دور رخت شد، پدید جوهر لعل
پدید میشود از آفتاب عالم تاب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و زیبایی معشوق است. شاعر به توصیف زیبایی معشوق میپردازد و به تضاد بین لذت وصل و آتش هجر اشاره میکند. او تأکید میکند که زیبایی معشوق، بهشت را تحت تأثیر قرار داده و دل عاشقان را میسوزاند. شاعر همچنین به احساسات عاشقان و زاهدانی که در غم و فراق هستند، اشاره میکند و از معشوق میخواهد که پردهها را کنار بزند تا زیباییاش نمایان شود. در نهایت، شاعر به تأثیر عمیق حضور معشوق بر روح و جان خود اشاره میکند و نشان میدهد که عشق و زیبایی او فراتر از هر چیز دیگری است.