نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۵ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

من سرگشته به دست تو کجا افتادم؟

دست من گیر خدا را، که ز پا افتادم

به کمند سر زلف تو گرفتار شدم

تا چه کردم که درین دام بلا افتادم

گلبن عمر مرا هجر تو از بیخ بکند

تا نگویی که من از باد هوا افتادم

پیش ازان کز لب و دندان تو یابم کامی

چون زبان در دهن خلق خدا افتادم

بود با باد صبا بوی تو بر بوی تو من

در پی قافله باد صبا افتادم

ای ملامت گر سلمان سر زلفش را بین

تا بدانی که درین دام چرا افتادم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس سردرگمی و گرفتار شدن شاعر در عشق است. او از سرگشتگی و افتادن در دام معشوق سخن می‌گوید و از درد جدایی و هجران ناشی از آن رنج می‌کشد. شاعر به دنبال یافتن آرامش و کامی از لب و دندان معشوق است، اما در عوض خود را در هجران و حسرت می‌یابد. در نهایت، خطاب به ملامت‌کنندگان می‌گوید که اگر سر زلف معشوق را ببینند، متوجه می‌شوند که چرا او در این دام سقوط کرده است. در کل، شعر به توصیف عمیق احساسات عاشقانه و رنج‌های ناشی از عشق می‌پردازد.