غزل شمارهٔ ۲۷۷ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دیشب از خود چون مه سی روزه پنهان آمدم
لاجرم همسایه خورشید تابان آمدم
عقل را دیدم سبک سر، یافتم جان را گران
سرو را بگذاشتم در کوی جنان آمدم
پیش ازین پروانه بودم، دوش رفتم پیش یار
خدمتی کردم به سر، شمع شبستان آمدم
غرقه و محبوس خود بودم ز خود رفتم برون
چون ز ماهی یونس و یوسف ز زندان آمدم
ناتوان بودم به بویش، نیم شب برخاستم
تا به کویش چون نسیم افتان و خیزان آمدم
گفت من قصد سرت دارم، همه تن سر شدم
پیش او چون گوی من، سرگشته غلطان آمدم
تا برون آید به فتح از غنچه آن گل نیم شب
بر درش آرم ز سر، تا پای دستان آمدم
بر سر کویش که میرفتم ازین سر من لقب
داشتم «سلمان» ولی، زان سر سلیمان آمدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تجربهای عمیق و معنوی سخن میگوید. او به بیان احساساتش در مورد یگانگی با محبوب و سفر روحانی خود میپردازد. از پنهانی و کمخودیاش سخن میگوید که شب گذشته مانند ماه نمایان شده است. ارتباط او با عشق و زیبایی را توصیف میکند و ابراز میکند که چگونه با رهایی از قید و بندهای خود، به سمت محبوب میرود. شاعر نشان میدهد که حتی با وجود احساس ناتوانی، به سوی محبوب میشتابد و خود را به صورت گوی یا افتادنی در کنار او تصور میکند. در نهایت، او به تحولی عمیق و تسلیم کامل اشاره میکند که جانش را به عشق تقدیم کرده و به جایی بالاتر از خود دست یافته است.