غزل شمارهٔ ۲۷۹ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بی دوست من از باغ ارم یاد نیارم
ور جنت فردوس بود، دوست ندارم
از دست رقیبان نروم، ور برود سر
من خاک در دوست به دشمن نگذارم
پرورده به خون جگرش بودم و چون اشک
از دیده من رفت و نیامد به کنارم
آن دم که دهم جان و به خاکم بسپارند
من خاک درش را به دل و جان نسپارم
بر خاک درش میرم و چون خاک شوم من
زان در نتوانند برانگیخت غبارم
در نامه چو نامت نبود نامه نخواهم
و آن دم که به یادت نزنم دم نشمارم
کو دولت آنم که شبی با تو نشینم؟
کو فرصت آنم که دمی با تو برآرم؟
در نامه همه شرح فراق تو، نویسم
بر دیده همه نقش خیال تو نگارم
چشمان سیاه تو به اول نظرم مست
کردند و بکشتند در آخر به خمارم
یارب چه دلست آن دل سنگین که نشد نرم؟
از « یارب» دلسوز من و ناله زارم
گویند که سلمان سر و جان در قدمش باز
گر کار به سر میرودم بر سر کارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساس عمیق عشق و اندوه شاعر را نسبت به دوستش بیان میکند. شاعر میگوید که حتی اگر بهشتی باشد، بدون دوستش هیچ جاذبهای ندارد. او از رنجهای ناشی از فاصله با دوستش سخن میگوید و اینکه حاضر است به خاطر او جانش را فدای کند. شاعر عشق و اهمیت دوستش را در زندگیاش به تصویر میکشد و همچنین به تنهایی و غم ناشی از فراق اشاره میکند. در نهایت، تاکید میکند که بدون عشق محبوبش، هیچ چیزی برایش ارزش ندارد.