غزل شمارهٔ ۲۸۳ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
صبح محشر که من از خواب گران برخیزم
به جمالت که چو نرگس نگران برخیزم
در مقامی که شهیدان غمت را طلبند
من به خون غرقه کفن رقص کنان برخیزم
گرچه چون گل دگران جامه درند از عشقت
من چو سوسن به ثنا رطب لسان برخیزم
چون شوم خاک به خاکم گذری کن چو صبا
تا به بویت ز زمین رقص کنان برخیزم
عمر با سوز تو چون شمع به پایان آرم
نیستم دود که زود از سر آن برخیزم
تو مپندار که از خاک سر کوی تو من
به جفای فلک و جور زمان برخیزم
سرگرانم ز خمار شب دوشین ساقی
قدحی تا من ازین رنج گران برخیزم
دو سه روز از سر سجاده بر آنم سلمان
که به عزم سفر کوی مغان برخیزم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و امید به وصال معشوق میپردازد. شاعر در روز قیامت یا صبح محشر، آرزوی دیدن زیبایی معشوق را دارد و میخواهد با اشتیاق و شوق از خواب برخیزد. او در شرایطی که جانباختگان عشق را میطلبند، به زندگی ادامه میدهد و شوق ستایش معشوق را دارد. شاعر همچنین به این نکته اشاره میکند که حتی اگر در اثر عشق به آلامی دچار شود، باز هم به نیایش و ستایش معشوق ادامه میدهد. در نهایت، او از زندگی پر از درد و رنج خود صحبت میکند و با امید به سفر به دنیای عشق و وصال، از سکونت در جای موجود کنونی خود راضی نیست.