غزل شمارهٔ ۲۸۱ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
از گلستان رویت، در دیده خار دارم
وز رهگذار کویت، در دل غبار دارم
روز الست گشتم، مست از خمار چشمت
هر دردسر که دارم، من زان خمار دارم
بیمارم از دو چشمت، آشفته از دو زلفت
این هر دو حالت از تو، من یادگار دارم
گفتی: وفا ندارم، اینم نگو و باقی
هر عیب را که گویی، من خاکسار دارم
طاووس باغ قدسم، نی بوم این خرابه
آنجاست جلوهگاهم، اینجا چه کار دارم؟
من هیچ اگر ندارم، زان هیچ نیست ننگم
بس نیست اینکه در سر، سودای یار دارم؟
در سینه از هوایش، گنجی نهان نهادم
در دیده از خیالش، باغ بهار دارم
دل را ز دست دادم، میریزم آب دیده
کز دست دیده و دل، خون در کنار دارم
فرمودهای که سلمان، کمتر سگی است پیشم
یعنی که من به پیشت، این اعتبار دارم؟
از خون من اگر چه، دارد نگار دستش
ممکن بود که هرگز، دست از نگار دارم؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی عمیق خود به محبوبش سخن میگوید. او از غم و دردهای ناشی از دوری و جدایی از محبوب صحبت میکند و بیان میکند که چگونه حالتهای محبت و اشتیاق او را تحت تاثیر قرار دادهاند. شاعر به تصویر زیبای محبوب و خاطرات دلنشین خود از او اشاره میکند و همچنین از وفای کمتر او در رابطه گلایه میکند. با وجود تمام سختیها و کمبودها، احساسات و یادهای عاشقانهاش آنقدر ارزشمند است که او را از ننگ و زحمت دور نمیکند. به طور کلی، شعر حاکی از عمق عشق و احساسات شاعر نسبت به محبوبش است که در آن ترکیبی از غم، زیبایی و دلتنگی به وضوح مشاهده میشود.