غزل شمارهٔ ۲۸۲ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
من حیران نه آن صیدم که از قید تو بگریزم
به کوشش میکشم خود را که بر فتراکت آویزم
مرا هر زخم شمشیرت، نشان دولتی باشد
ندانم عاقبت بر سر چه آرد دولت تیزم؟
پس از من بر سر خاکم، اگر روزی گذار افتد
بیابی در هوایت من چو گرد از خاک برخیزم
چنان بر صورت شیرین من بیچاره مفتونم
که در خاطر نمیگنجد خیال ملک پرویزم
چو آب آشفته جان بر کف روانم تا کجا سروی
چو قد و قامتت بینم روان در پایش آویزم
نه جای آنکه در کوی وصال یار بنشینم
نه پای آنکه از دست فراق یار بگریزم
برو زاهد چه ترسانی مرا از آتش دوزخ
منم پروانه عاشق که از آتش نپرهیزم
ز چندین گفته سلمان یکی در گوش کن باری
نه از گوهر کمست آخر سخنهای دلاویزم
گهر در گوش بسیاری نماند لیک بعد از من
بسی در گوشها ماند، حدیث گوهر آمیزم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن احساسات عمیق عاشقانه و عذاب فراق را بیان میکند. او احساس میکند نمیتواند از عشق خود فرار کند و تلاش میکند خود را به عشقش بچسباند. هر زخم عشقش را به عنوان نشان امتیاز میداند، هرچند نمیداند که این عشق به چه سرانجامی خواهد انجامید. او در آرزوی وصال یار است و به شدت به زیبایی یارش دل باخته است، به حدی که به نداشتن آرامش و حضور در آتش عشق اشاره میکند. نهایتاً، او بهیچ نحوی نمیتواند از عشق خود جدا شود و از عذاب آن نمیترسد، چرا که این عشق برایش بالاترین ارزش را دارد.