نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۸۴ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تا نفس هست به یاد تو برآید نفسم

ور به غیر از تو بود، هیچکسم هیچکسم

هر کجا تیر جفای تو، من آنجا سپرم

هر کجا خوان هوای تو، من آنجا مگسم

پس ازین دست من و دامن سودای شما

چند گردم پی سودای پراکنده بسم

تو به خوبی و لطافت چو گل و آبی و من

با گل و آب برآمیخته چون خار و خسم

کی بود کی که به وصلت رسم ای عمر عزیز؟

ترسم این عمر به پایان رسد و من نرسم

سخت بیمارم و غیر از تو هوس نیست مرا

به عیادت به سرآ تا به سر آید هوسم

نیست در کوی توام راه خلاص از پس و پیش

چه کنم چاره ز پیش آمد و دشمن ز پسم

ای صبا بلبل مستم ز گلستان وصال

بویی آخر به من آور که اسیر قفسم

کار سلمان چو نی افتاد کنون با نفسی

بر لبم نه لب و بنواز چو نی یک نفسم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عشق عمیق و دشواری‌های ناشی از آن است. شاعر در آن از احساسات خود نسبت به محبوب سخن می‌گوید و این‌که هیچ‌کس و هیچ چیز دیگری جز او برایش اهمیت ندارد. او به درد و رنجی که به خاطر دوری از محبوبش متحمل می‌شود، اشاره می‌کند و از ترس این‌که عمرش به پایان برسد و به وصال محبوب نرسد، صحبت می‌کند. در نهایت، شاعر از طبیعت و زیبایی محبوبش یاد می‌کند و از بلبلی می‌خواهد که بویی از گلستان وصال بیاورد تا آرامش یابد. این شعر به خوبی احساسات عمیق عاشقانه و ناتوانی در رسیدن به معشوق را به تصویر می‌کشد.