نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

جان نیاید در نشاط، الا که بر بوی حبیب

تا گل رنگین نبالد، خوش ننالد عندلیب

عود خشکم؛ آتش جانسوز می‌باید، مرا

تا ز طیب جان، دماغ حاضران گردد، رَطیب

دولت بوسیدن پایش ندارد، هر کسی

این سعادت نیست، الا در سر زلف حبیب

چشم دار آخر دمی، با ما، که بادا گوش دار

ایزد از چشم بدانت، اول از چشم رقیب

خیز و بر ما عرضه کن ایمان، از آن عارض که باز

در میان آورد زلفت، رسم زُنّار و صلیب

بی‌تو جان، در تن به جایی بس غریب افتاده است

جان من دانی به تنها چون بُوَد حال غریب؟

دست بیماران گرفتن، بر طبیبان واجب است

من ز پا افتاده‌ام، دستم نمی‌گیرد طبیب

گفتمش هرگز نشد کامیم، حاصل، زان دهن

از وصالت نیست گویی، هیچ سلمان را نصیب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عواطف عمیق و اشتیاق عاشقانه شاعر است. شاعر می‌گوید که خوشی و شادابی واقعی تنها در نزدیکی معشوق و با بوی او حاصل می‌شود. او به زیبایی‌های گل و آواز پرنده اشاره می‌کند که بدون محبوبش معنایی ندارند. همچنین، او از آتش عشق و نیاز به طیبتی که از جان عاشق برمی‌خیزد صحبت می‌کند. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که بوسیدن پای محبوب، سعادت بزرگی است و تنها در خدمت او می‌توان به آرامش رسید. او از حالتی غریب و تنهایی خود و ناتوانی در دسترسی به درمان عشقش سخن می‌گوید و در نهایت، می‌گوید که از وصال معشوقش هیچ دستیابی ندارد. این اشعار عواطف عاشقانه، تنهایی و آرزو را به شیوایی توصیف می‌کند.