غزل شمارهٔ ۳۲ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
در سرم زلف تو، سودا انداخت
کار من زلف تو در پا انداخت
ماند یک قطره خون، از دل ما
دیده، آن نیز به دریا انداخت
تن بی جان مرا، در پی خویش
سایه وار، آن قد و بالا انداخت
آهو از باد، چو بوی تو شنید
نافه مشک، به صحرا انداخت
وعدهای داد، به امروز، مرا
باز امروز، به فردا انداخت
عالمی بود، شکار غم دوست
از میان همه، ما را انداخت
بوی آن باده مرا از مسجد
به در دیر مسیحا، انداخت
پیر ما، شارع مسجد، بگذاشت
راه، بر کوچه ترسا، انداخت
عمر در میکده، سلمان گم کرد
یافت، ز آنجا و هم آنجا انداخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق عشق و دلتنگی شاعر است. شاعر از تأثیرات زلف معشوق بر خود میگوید و اینکه چگونه این زلف باعث شده او در درد و عذاب باشد. او اشاره میکند که حتی قطرهای از خون دلش باقی نمانده و حسرتش را به دریا میریزد. با توصیفی از زیبایی معشوق، به نوعی تسلیم بودن و بیتابی در عشق اشاره میکند. همچنین به وعدههای نافرجام عشق و غمهایی که از آن نصیبش شده، پرداخته و در نهایت به سرگشتگی عمر خود در میکدهها و فراموشی دینی که داشته اشاره میکند. این متن به طور کلی حول محور عشق و غمهای ناشی از آن میچرخد.