نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹۰ سلمان ساوجی

سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تو می‌روی و من خسته باز می‌مانم

چگونه بی تو بمانم، عجب همی مانم

تو باد پای عزیمت، چو باد می‌رانی

من آب دیده گلگون چو آب می‌رانم

تو آفتاب منیزی که می‌روی ز سرم

فتاده بر سر ره من به سایه می‌مانم

شکسته بسته زلف توام روا داری

فرو گذاشتن آخر چنین پریشانم؟

بدست لطف عنان را کشیده‌دار که من

ز پای بوس رکاب تو باز می‌مانم

نه پای عزم و نه جای نشست در منزل

بمانده‌ام ره بیرون شدن نمی‌دانم

دریغ روز جوانی که می‌رود عمرم

فسوس عمر گرامی که می‌رود جانم

تو آن نه‌ای که کنی گاگاه سلمان را

به نامه یاد و من این نانوشته می‌خوانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق نویسنده درباره جدایی و غم ناشی از آن می‌پردازد. او به معشوق خود اشاره می‌کند که در حال رفتن است و خود را در حال خستگی و اضطراب می‌یابد. نویسنده نمی‌داند چگونه بدون محبوبش زندگی کند و به تصویرسازی زیبایی از احساساتش می‌پردازد. او به یادآوری روزگار جوانی و گذر عمر خود اشاره می‌کند و از آنچه که در حال از دست رفتن است، ابراز ناراحتی می‌کند. در نهایت، او به احساس ناامیدی و ناتوانی در بیان عشقش نسبت به معشوق اشاره می‌کند.